20
فوریه
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:1 اسفند, 25 بهمن, مصر, الف, اول اسفند, توکلی. نوشتن دیدگاه
چند روز پیش در سایت خبری الف، تحلیلی درباره ی تفاوت تحرکات و پیروزی مردم مصر و آنچه در ایران در روز 25 بهمن گذشت می خواندم.
جدا از اینکه در این سایت اهانت های زیادی به افراد مختلف شده بود، موضوع جذاب این بود که امکان نظر گذاشتن در این خبر هم بود و خوب خیلی ها سوالاتی مطرح کرده بودند و کاملا مشخص بود که مدیریت وبسایت، قادر به پاسخگویی منطقی به سوالات نداشتند. با اینکه مشخصا بیشتر نظرات موافقین با خود را منتشر می کردند، تعداد آرای موافق و مخالف نمایانگر مخالفت اکثریت خوانندگان با نوشته های آن بود.
در یک جمله، نظر مدیریت سایت این بود که در ایران امکان برگزاری تظاهرات برای مخالفین تا زمانی که ایران در تهدید از ناحیه ی مخالفین، از جمله منافین ، هست، نخواهند بود. و همانطور که میدانید ایران حداقل در سی سال گذشته در این تهدید بوده و به نظر نمیرسد به این زودی ها در معرض چنین تهدیدی نباشد، و این یعنی مخالفین بنا بر این استدلال هیچ وقت نمی توانند تجمعی داشته باشند.
ضمنا چرا مشکل فقط برای تجمع مخالفان هست، چرا وقتی موافقان مثل همین چند روز اخیر تجمع می کنند، مخالفتی با آنها صورت نمیگیرد؟ آیا آنها فقط از تجمعات مخالفین سوء استفاده میکنند.
برای مردم ایران، برای روز اول اسفند و روزهای پیش رو، آرزوی موفقیت می کنم.
12
فوریه
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:25 بهمن, مبارک, مصر, ولنتاین. نوشتن دیدگاه
مصری ها معتقدند که کشور بعدی که از وضعیت دیکتاتوری فعلی خارج میشه، ایران هست نه یک کشور عربی دیگه!
البته اینکه این همه تو پوشیدن لباس سبز و دستبند سبز و استفاده از فیس بوک و توئیتر از جنبش سبز ایران الهام گرفتند هم نباید دور از نظر بمونه.
یک فرق بزرگ بین مصر و ایران این هست که ارتش با مردم درگیر نشد، با حکومت هم درگیر نشد، سعی کرد یک میانجیگر بیطرف باشه.
جالب هست که اینقدر ایران از جنبش مصری ها حمایت میکنه، به مخالفان خودش اجازه یک راهپیمایی با مجوز در 25 بهمن را نمیده:(

امیدوارم سرنوشت اونها، همانطور که الان دایم خودشون اعلام میکنند، مثل سرنوشت کنونی ایران نشه. البته اونها دایم میگن انقلاب ما اسلامی نیستف ولی یادمه اون اوایل هم تو ایران همین ها را میگفتند که یکهو…..
24
ژانویه
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:ندا, آقاسلطان, شمس لنگرودی. ۱ دیدگاه
دخترم سنت شان بود زنده به گورت کنند
تو کشته شدی ملتی زنده به گور می شود.
ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد
او که پول مرگ تو را گرفته شام حلال می خورد.
تو فقط ایستاد ه بودی و خوش دلانه نگاه می کردی که به خانه ات بر گردی
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم و خیل خیال های خوش آینده بر در و دیوارش پرپر می زنند.
تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی مرغی حیران که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند
تو به دام افتادی همچون خوشه ی انگوریکه لگدکوب شدو بدل به شراب حرام می شود.
کیانند اینان پنهان بر پنجره ها، بام ها کیانند اینان در تاریکی که با صدای پرنده ی خانگی پارس می کنند.
کشتندت دخترم کشتندت تا یک تن کم شود اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.
آه ندای عزیز من گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود باز شد گسترده شد و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید و اینانی که ندا داده اند بلبلانند میلیون ها تن که گرد گلی نشسته و نام تو را می خوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد او که صید حلال می خورد.
11
ژانویه
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:فرودگاه, هواپیما, ارومیه, اروپا, برف, ریسک, سقوط. 6 دیدگاه
یادمه یکی از اساتید معظم دایم به ما گوشزد میکرد: اول شلیک کن، بعد نشانه بگیر.البته یادمه یکی از دانشجوها درباره ی عملکرد این نظر در مورد ازدواج پرسید، که پاسخ استاد بسیار محتاطانه بود.وقتی به اروپا هم آمدم، از اینکه این همه برای انجام امور احتیاط می کنند، تقریبا اعصابم خورد مید، برای ترمیم یک جاده ی یا راه عبور ساده، آنقدر نکات ایمنی دست و پاگیر قرار میدهند که از هرچی راهسازی هست و از این همه احتیاط حالت بد میشود.حتی در مورد رانندگی، اگر بخواهی امتحان بدهی و مثلا کوچه ای را چند دوره دور بزنی، در هر توقف، باید ترمز دستی را بکشی، همه جا را کنترل کنی، ترمز دستی را رها کنی، دوباره همه جا را چک کنی و حرکت، و دوباره برای عقب رفتن همین منوال و دوباره و دوباره، که اصلا اعصاب خرد کن هست.به همین علت هم قیمت ساخت سازه در اروپا خصوصا انگلیس خیلی خیلی بالا هست، چون هزینه ی مسایل ایمین و رعایت آنها بسیار بسیار بالاست و همین علت است که اصلا المپیک 2012 لندن به هیچ وجه به پای المپیک چین نخواهد رسید.وقتی ذرات آتشفشانی در فضای اروپا پراکنده بود، که البته کسی هم آنها را ندید، همه به آنها ایراد میگرفتند که چقدر محتاطند، وقتی چند هفته ی پیش فرودگاه های انگلیس و اروپا به خاطر برف تعطیل شد، ایران به تمسخر می گفت آنها توان اداره ی یک فرودگاه را هم ندارند و البته مردم هم ناراحت و شاکی بودند که چرا پروازهایشان کنسل میشود.کلا ما ایرانی جماعت، هم دوست داریم اینطور باشیم و هم هستیم که ریسک پذیریم، ولی به معنی منفی کلمه. یرخی کارها را انجام میدیم که تو اون دوران جنگ هم همینطور بود، الان هم برای همه چیز همینطور هست.من مطمئنم قیمت جان انسان ها با ارزش تر از هر نوع سود و منفعت دیگر، و یا حتی هر خودنمایی دیگر، نظیر بهترین خلبان های دنیا، یا اینکه راضی نگه داشتن مشتری و یا عدم تاثیر تحریم ها و … قیمتش بسیار کمتر از قیمت جان یک انسان است.همسایه ی یکی از دوستان مدر تهران، همسرش و دو فرزندش (پنج ساله و سه ماهه) و مادرش و مادر زنش، همگی در این پرواز تهران ارومیه بودند، استاد دانشگاه یکی از بستگان هم همینطور. حالا سایعه هایی که این هواپیما روز قبل هم فرود نامتعادل داشته و گزارش شده و یا سال پیش هم دچار نقص فنی بوده و قرار بوده از رده خارج شود و … همه به کنار، اینکه در مقصد برف می باریده و دید کافی نبوده، دلیل کافی برای عدم پرواز یا برگشت به مبدا بوده، نه اینکه جان مسافرین را به خطر بیاندازند. وزیر راه و ترابری می گفت مقصر مردم و مشتری ها هستند که اصرار به پرواز میکنند، آیا این حرف پسندیده است؟
2
ژانویه
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:2011, هدفگذاری, سال میلادی. 2 دیدگاه
سال 2010 با همه ی سختی ها و تلخی ها گذشت، البته بدون هیچ علتی نمیدونم چرا دوستش داشتم و در مجموع از دستش ناراضی نبودم. کلی اتفاق های بد افتاد، ولی کلی هم از ین تاریخ بازی ها، مثل 1/1/10، 10/10/10 و غیره به راه بود و انرژی مثبت خوبی داشت.جالب تری قسمتش هم همین آخر سال بود که شنیدم زنان باردار تو اسپانیا، به دکترها اصرار می کنند که نوزادانشان را زودتر به دنیا بیاورند که از مزایای سه هزار یورویی که دیگر در سال 2011 به کسی تعلق نمی گیرد بهره بگیرند و از طرف دیگه زنان باردار تایوانی سعی دارند کمی تولد نوزادشان را به تاخیر بیاندازند که در سال 2011 باشد و از مزایای جدیدی که دولت برای نوزادان قرارداده استفاده کنند. جالبه!!!البته من نه شغلم را تونستم در سال گذشته عوض کنم، و نه به موفقیت چشمگیر دیگری دست یافتم، همه چیز همانطور بود که شروع شد. ولی خوب همسرم تونست به صورت تمام وقت کاری را شروع کنه که هم اون را دوست داشت و هم کار ارزشمندی هست، پیشرفت یک عضو خانواده مثل پیشرفت خودت میمونه. من هم خیلی سعی کردم تو این مدت، با زود خانه آمدن (یا کلا از خانه کارکردن) ، با چند روز آشپزی و کمک در نظافت خانه و … کمکی باشم، به نظر خودم خیلی بوده، ولی فکر می کنم که ایشون اصلا متوجه اش نشده باشند
برای سال 2011 هم نمی تونم برنامه ی بلند پروازانه ای داشته باشم. می خواهم درس دانشگاهم را تمام کنم و احتمالا در این سال، ویزای دائم امان را هم می گیریم. همین دو تا فعلا کافیه تا بعد.سیمین که خیلی کارهای جدید را تو سال گذشته شروع کرد و تو خیلی کارها هم که قبلا شروع کرده بود موفق تر شد، امیدوارم سال بعد هم براش سال خوبی باشه.اگر برای شما هم شروع سال 2011 مبدا تصمیمات و هدف گذاری هست، که این سال جدیدتان هم مبارک باشه!
29
دسامبر
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:نایک, کفش, خاطره. ۱ دیدگاه

امروز همینجوری در مسیر به یک مرکز خرید سر زدیم و من طبق عادت همیشگی ام، بدون اینکه چیزی نیاز داشته باشم، سری به فروشگاه نایک زدم و یک سر به سراغ کفش های کتانی.
هیچ وقت اون کفش کتانی را پیدا نمی کنم، دانش آموز بودم که یکی از بستگان همکلاسی ام، یکی از آن کتانی ها را برایش خریده بود، رنگ خاکی داشت و تا جائیکه یادم هست، رنگ نشانه ی نایک آن سرمه ای بود.
مطمئنم که آن کفش دیگر به استیل و تیپ من نمی خورد، ولی هر بار که به یاد آن می افتم، رشته تفکرات ذهنی ام آغاز می شود.
کودکی سرمنشا چه تفکراتی نیستند!!!
24
دسامبر
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:مریخ, ونوس, پلیس, انگلیس, انگلستان, بسیج, تظاهرات, رسانه. 2 دیدگاه
اوایل هفته تماس تلفنی با پدرم داشتم، خاطرات سفر گذشته را مرور می کردیم و حال و احوال و چاق سلامتی.
صحبت از هوا شد و سرما و برف شدید انگلستان.
موضوعی را پدرم نقل کردند که در تلویزیون مشاهده کردند، که من حدس میزنم به خاطر چند موضوع با هم اشتباه گرفته شده، ولی باعث شد که یک بار دیگر به تاثیر رسانه، با اینکه خودم به آن کمتر باور دارم، توجه کنم.
اینطور ایشان بادشان بود که تلویزیون نشان میداد پلیس انگلستان مردم را کتک میزد، و آن هم مربوط به برف و یخبندان و مشکل پروازهای فرودگاه هیترو بوده است.
و شما هم حتما میدانید که چنین حادثه ای اصلا رخ نداده، یعنی اصلا شلوغی نبوده که پلیس دخالت کند، اصلا اصولا در چنین مواردی زیاد رد و پای پلیس پیدا نمی شود.
مسلما قصد من هم دفاع از پلیس انگلستان نیست، که آنها هم مشکلات خاص خود را دارند. ولی موضوع این است که حادثه در ماه های گذشته به خاطر اعتراض دانشجویان به افزایش قیمت رخ داده، تلویزیون ایران آن را به صورت گسترده پوشش داده. آنقدر سیاه نمایی کرده که نگاه تمام بینندگان به پلیس انگلستان اینچنین منفی شده است. و حالا هر موضوع دیگری می تواند به سادگی قابل باور باشد.
من عرض کردم که از پلیس انگلستان دفاع نمی کنم، خصوصا همین امروز یک پلیس به خاطر هل دادن یک دختر جوان اخراج شد و من هم ویدئو را دیدم و کار زشتی کرده بود، ولی اصلا قابل قیاس با برخوردهای پلیس ایران نیست. در تمام این تظاهرات دانشجویان یک نفر هم کشته نشد، که در ماجراهی ایران حدود صد نفر کشته شدند و موارد بسیار از همین قبیل.
ولی این فقط یک طرف ماجراست، از طرف دیگر همین اتفاق در رسانه های غرب می افتد. اگر تو ایرانی هستی، یا کسی از ایران نامی می آورد، یا بحث هسته ای هستف یا اعدام سکینه آشتیانی، یا درگیریهی بسیج با جنبش سبز و یا نهایتا اگر کرد و عرب باشند، احمدی نژاد.
اگر در تهران هر اتفاق کوچکی بیافتد، در اذهان مردم، و حتی خود ما ایرانیان، چنین برداشت منفی صورت می گیرد.
بماند که این اتفاقات منفی در ایران رخ می دهد و متاسفانه فقط به مردم داخل ایران اطلاع رسانی نمیشود، برای همین نگرش افراد خارج از ایران، با داخل ایران مانند نگرش انسان هایی از کره ی مریخ و کره ی ونوس است!!!
10
دسامبر
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:مادر, پدر, حج. 7 دیدگاه
گرچه من سعی کردم، در طول سفر حج گذشته همه ی اعمال حج تمتع را بطور صحیح به جا بیارم، ولی سبب اصلی سفر، همراهی و کمک به پدرم برای انجام اعمالشان بود.
این سفر نیاز به آمادگی روحی و جسمی زیاد دارد، خصوصا وقتی همراه کاروان ایرانیان می شوید، باید روحیه اتان چنان قوی باشد و هدفتان چنان مشخص، که محو موضوعات جانبی سفر نشوید.
سال های آخری که در ایران بودم، متاسفانه برای مدت طولانی، مادرم با عوارض بیماری قند مبارزه می کرد، و چند سال آخر که برایش حسابی مشکل بود، تا وقتی در ایران بودم، سعی می کردم کمکش کنم. الان که سال ها گذشته، می بینم جایی برای کمک بیشتر بود و ایکاش می گویم، که کاش بیشتر وقت می گذاشتم.
البته ایشان با مشکلاتی مواجه بود که برای من به عنوان پسری که او را زیاد دوست داشت، بسیار سخت و تحمل ناپذیر بود. مشکلاتی را از نزدیک مشاهده می کردم، که برای سالهاست که با کسی بازگو نکردم، حتی برای پدرم ، برادرم یا بقیه بستگان نزدیک، و قصد بازگویی آنها را هم ندارم، چون دوست دارم مسایل شخصی باقی بمانند. ولی در آن لحظات، آنقدر فشار روانی رویم بود که تحملش بسیار بسیار سخت بود. همیشه فکر می کنم، بیماری بستگان نزدیک، بیشترین فشار روانی را روی بقیه اعضای خانواده می گذارد.
در این سفر حج هم، متوجه شدم که متاسفانه، پدرم دیگر حسابی بخاطر سن و مشکلات چند سال اخیر، و بیماری آرتروزی که با آن دست به گریبانند، بسیار ضعیف و ناتوان شده اند. تغییر حال و دگرگونی ناگهانی، مشکلی اجتناب ناپذیر برایشان شده بود. روزهایی در سفر بود، که با دیدن این دشواری ها منقلب می شدم، و دوست نداشتم پدرم را در اینم وضعیت مشاهده کنم.
این قسمت سفر، برای من رنگ و بویش از بقیه سفر بیشتر بود و بیشتر متاثرم کرد.
روزهای آخر سفر، پدرم از نگرانی اینکه باز ممکن است مدت ها همدیگر را نبینیم، چندان حال خوشی نداشتند، خیلی دلداری دادم که به امید دیدار در تهران، ولی وقتی خودم را جای ایشان می گذارم، حق می دهم
راستش نوع رابطه ای هم که با پدرم بر قرار کردم، برایم آموزنده بود. همه ی کمک هایی که در طول زندگی برایم کردند را مرور می کردم، ولی با اینحال باعث بعضی تصمیمات ذهنیم شد، که خیلی دوست دارم این تصمیمات را به عمل تبدیل کنم.
می خوام پدر بهتری برای دخترم باشم، با تعریف دیگران که همیشه مبالغه می کنند و من را پدر خوبی می دانند کاری ندارم، دوست دارم پدر خوبی برای او باشم، نه از نگاه دیگران.
مسلما به عنوان پدر وظایفی دارم که از نظر دخترم، ممکن است خوشایند نباشد، ولی متاسفانه ناچارم به آن وظایفم هم رسیدگی کنم، ولی دوست دارم تمام تلاشم را به خرج دهم که او از آنها نرنجد. اینکه او احساس کند پدری دوست داشتنی دارد، برایش بیش از خیلی چیزهای دیگر ارزش دارد. که من دوست دارم او، همه را با هم داشته باشد.
حیف که ما انسانیم و بضاعتمان کم، کاش می شد، همه ی خواسته هایمان را عملی کنیم.
به نظرم این حاصل اصلی سفر حج امسال من بود!
2
دسامبر
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:منا, مکه, کعبه, ابراهیم, حج, رمی جمرات, عرفات. 9 دیدگاه
5
نوامبر
نگاشته شده توسط halone در Uncategorized. برچسب ها:مکه, همسفر, پدر, حج, سفر. 8 دیدگاه
یادم هست که خیلی جوان بودم، دو یا سه باری با پدرم تنهایی سفر رفتیم.
یکی از آنها وقتی بود که دانشجو بودم، و با هم به کاشان رفتیم، اون هم با اتوبوس که خیلی خوش گذشت، خصوصا بستنی که تو کاشان خوردیم هنوز یادمه.
ولی الان از اون موقع بیش از پانزده سال میگذره، و خصوصا که سه سالی هست پدرم را ندیدم.
این سفر را هم از سال ها پیش قول داده بودم که باهاشون همراهی می کنم، حالا هم تصمیم دارم، بعد از این همه مشقاتی که برای تهیه ویزا و بلیط تحمل کردم، طوری پیش پدرم باشم، که توقع دارم سیمین وقتی بزرگ شد، با من رفتار کنه.
قول می دهم همه ی تلاشم را بکنم که از این موقعیت پیش آمده تو زندگیم، نهایت استفاده را ببرم، و خارج از همه ی خاطرات خوب و بد، خاطره ی خوشی براشون درست کنم.
برام آرزوی موفقیت کنید، ممنون